خانه NDERF متداول NDE NDE خود را با ما در میان بگذارید

تجربه ی نزدیک به مرگ Tricia

تجربه:   

من لحظه ی مرگم را بزرگترین هدیه زندگی ام می دانم.با این حال ،هر کسی که صدای فریاد مرا در حالت وحشتزده در قسمت اورژانس میدید هیچگاه تصور نمیکرد که قرار است در 24 ساعت آینده من سرشار از عشق و شگفتی و احساس صلح در جهان دیگر باشم.

من یک تصادف در 10 کیلومتری شهر آستین داشتم .پشت من از قسمت های مختلفی دچار شکستگی شده بود و متحمل چندین آسیب داخلی بودم.در آن زمان بیمه بهداشت نداشتم و بایستی به مدت 17 ساعت منتظر یک جراح می ماندم تا روی من کار کند در این مدت هیچ مسکن یا التیام بخشی در احتیارم قرار نگرفت.

در طی عمل جراحی ،من از بدنم خارج شدم و یک تجربه کامل از NDE  (تجربه نزدیک به مرگ) را داشتم .در ابتدای تجربه ی نزدیک به مرگم به قدری شگفت زده شدم که هیچ کس دیگری شاید افراد بی خدا نمی توانستند به اندازه من شگفت زده شوند.

در اولین لحظات خارج از بدنم احساس هیجان میکردم.روح من با رقص به حالت جست و خیز متوجه شد که زندگی و موجودیت بیشتری نسبت به حالت فیزیکی و جسمانی اش دارد. احساسات من همانند یک بچه شده بود و خوشحال بودم تا بفهمم چه چیزی در انتظارم است.

و از اینکه بدن روحانی ام به خاطر سپرده است که چه کسی هستم خوشحال بودم ؛هر چند تا حدودی نگران جسمم که بر روی میز عمل جراحی قرار گرفته بود بودم .

آهنگ آرامش بخشی از رادیو در حال پخش بود و پشت من یک برش طولانی و خون آلود داشت.جراحی ظاهری بی رحم تر و خونین تری نسبت به چیزی که تصور داشتم داشت، به ویژه از دید 360 درجه ای . من می توانستم سرتاسر اتاق را به یکباره ببینم بدون پلک زدن یا تکیه بر چشمانم.

در آنجا بودم ،به همراه دکتر ها ،پرستاران و تکنسین جراحی، متخصص بیهوشیو دیگران ؛ من احساس باورنکردنی از شادی و شوک را داشتم چرا که متوجه شده بودم که به همراه جسم خاکی ام نمرده بودم.

پس از شادمانی ام به مدت یک دقیقه، من متوجه  حضوردو موجود بسیار هوشمند و عاقل شدم که تا به حال ملاقات کرده بودم.

آن دو بسیار بزرگ بودند، 9 یا هشت پا داشتند ،جنسیت اشان هم مرد بود و هم زن ،بلندی موهایشان تا شانه هایشان بود و بیشتر از نور تشکیل شده بودند تا جسم جامد.

من آنها را فرشته خطاب میکنم چرا که واژه ی دیگری به ذهنم نمی رسد.این فرشتگان قسمتی از واقعیت افزوده شده به صحنه قبلی بودند و به هیچ عنوان خواب یا رویا نبودند.

من قبلا هزاران رویا را تجربه کرده ام ،و این لحظه واقعی تر از هر لحظه ی دیگری از بیداری ام در طول زندگی ام بود.

مردم همیشه در رابطه با اینکه فرشتگان به چه شکلی هستند کنجکاو هستند. همیشه می پرسند:

آیا فرشتگان بال داشتند؟ لباس بر تن داشتند؟ تعدادشان چقدر بود؟ از کجا می دانید که آن ها فرشته بودند؟

 

در واقع من نمیدانم که این دو موجود ، در معنای عرفی کتاب مقدس فرشته بودند. فقط می دانم که من بلافاصله آنها را به عنوان موجودات بسیار هوشمند شناختم که حضورشان به من صلح وصف نا پذیری را میداد.

آگاهی من در این بعد جدید به نظر می رسید که محدودتر از آگاهی آن هاست. بیشتر چیزی که من در اتاق عمل و خارج از بدنم متوجه اش شدم از طریق برداشت فوری ام بود همانند روشی که کودک یک فرد بالغ را بررسی میکند که آن فرد قابل اعتماد است یا نه!

فرشتگان به نظرم قابل اعتماد بودندو برای کمک کردن به من و آسایش من آنجا بودند.بنابراین من در رابطه با قدرتشان سوال نکردم.

آنها امواجی از نور را به من فرستادند که به شکل احساسات و افکار بود و نه به شکل کلمات.

نور ساطع شده از چشمان فرشتگان و فرستاده شده به جسم روحانی ام به من اجازه میداد تا به اطلاعات دسترسی داشته باشم که بسیار سریع تر از سریع ترین پهنای باند ممکن در مگابایت یا حتی ترابایت بود.

فرشتگان نه تنها قادر به تعامل با روح من بودند ،بلکه آن ها قادر به تعامل با 2 جراح مغز نیز بودند.

جراحان ،به احتمال زیاد، این تعامل را درک نمیکردند.من می دانستم که آگاهی من ،درک درستی از جهان و توانایی من برای تجربه ی سرور و لذت در هر دقیقه در حال رشد به صورت تصاعدی بود.

درست قبل از اینکه مانیتور شروع به پخش صدای بیپ کند که نشان دهنده ی این حقیقت بود که قلب من از تپش دست کشیده است.

فرشتگان ارتباط خود را آهسته کردند.

آنها به دقت به من نگاه کردند و با صدای بلند و اجبار گفتند: نگاه کن!

همان نوری را که به بدن روحانی من ساطع میکردند ،به طرف پشت دکتران فرستادند که از طریق دست آن ها به بدن فیزیکی من فرستاده شد.

بدن فیزیکی من سریعاً دگرگون شد و شفاء یافت در حالی که ممکن بود دکتران نتوانند جسم مرا التیام بخشند.

من می دانستم که میتوانم دوباره راه بروم، اگر استخوان من را از ستون فقرات ام بردارند، و من احساس سلامتی خواهم کرد و خواهم توانست دوباره در آینده بدوم.

فرشتگان پشت به من کردند ،اجازه دادند این لحظه اتفاق افتد.

در حالی که فرشتگان همچنان روی بدن من کار میکردند،من به این فکر میکردم که چگونه جراحان خط لوله ی انرژی خود و فرشتگان شده اند و اینکه انرژی فرشتگان بخش ضروری از درمان من بود.

شاید غرور جراحان باعث شود که آن ها نخواهند که این موضوع را بشنوند و یا شاید آنها از اینکه فرشتگان از طریق آنها کارشان را انجام می دهند خوشحال شوند.

من فقط می دانستم که من نیاز دارم تا این لحظه را به صورت واضح به یاد داشته باشم.فرشتگان از من خواستند تا آگاه باشم که آنها از طریق من در آینده کار خواهند کرد.

همان طور که فرشتگان کارشان را روی من انجام میدادند،جسم فیزیکی من با نور و انرژِی سوسو میزد.

بعد از چند لحظه ،دستگاه نشان داد که قلب من متوقف شده است.

من نمیخواستم بیشتر از این به جسم فیزیکی ام نگاه کنم ،جسم من از لحاظ پزشکی مرده بود،بنابراین من از دیوار بیمارستان با سرعت گذشتم .

من متوقف شدم چرا که پدر خوانده ام را در حالی که جلوی یک ماشین فروش مواد خوراکی ایستاده بود و در حال خرید یک بسته اسنیکر بود دیدم.

او اطراف بیمارستان راه رفت و دوباره به اتاق انتظار به همراه یک بسته اسنیکر برگشت.

بعداز دیدن پدر خوانده ام احساس وحدت با تمامی کسانی که تا به حال میشناختم کردم.

پس از تجربه حس وحدتم و درک مردمی که تا به حال دیده بودم ،من چند دقیقه ای را در دوران کودکی ام به همراه پدربزرگم(Clyde) به سر بردم .

او تنها فردی بود که فوت کرده بود ،پدر بزرگم یک مرد فقیر روستایی بود که بهترین توانایی هاسش را برایم نشان داد.

من به پشت کامیون آبی اش پریدم و او مرا به آهستگی به سمت نور برد.

پاهای من به زمینی که پر از شبدر و چمن بود کشیده میشد. سبزتر و درخشان تر از هر چمنی که تا به حال روی زمین دیده بودم.

پدر بزرگ من جوانتر و سالمتر از زمانی بود که از خاطره زمینی ام به یاد داشتم.

او سرش را از پنجره کامیون به بیرون خم کرد و پرسید:

آیا می خواهی ادامه دهم؟

من با علامت سر گفتم بله!

کامیون از زمین بلند شد و به سمت نور رفت.

من دیگر در کامیون نبودم و پدربزرگ من دیگر همراه من نبود.بسیار نزدیک به یک عشق واقعی بودم .نمی توانم در کلمات بگنجانم.

من سعی کردم دررابطه با این تجربه چندین بار بنویسم ولی ادامه ندادم چرا که نمی توان در چارچوب کلمات بیان کرد.

من دلتنگ نور و عشق هستم ،قسمتی بزرگی از من هرگز نمیخواست که ایمنی آن مکان را از دست بدهد.

در آنجا،به هیچ وجه استرسی وجود نداشت و عشق از بیشترین عشقی که میتوانستم تصور کنم بیشتر بود.

من احساس شادی و سرور بیشتری نسبت به تمامی لحظات درخشان زندگی ام احساس می کردم ، و من نمیخواستم که دوباره به بدن فیزیکی ام بازگردم .

اگر روح می توانست لبخند بزند ،روح من لبخند میزد.

من احساس اعتماد کامل و مطلق در این تجربه داشتم.

هرچقدر عمیق تر در نور فرو میرفتم ؛من دعای مادرم ،پدرم ، مادربزرگم و خاله هایم را  احساس میکردم.

مخصوصا دعای همه بزرگم را که یک دخترش را در تصادف از دست داده بود بیشتر احساس میکردم.

من به وضوح صدای دعایش را میشنیدم که التماس میکرد که مادر من از دردی که او هنگام از دست دادن دخترش تجربه کرده بود رنج نبرد.

این دعا مرا تحت تاثیر قرار داد، و من به خاطر دعای شیرین او خواستم که برگردم.

یکی از درس هایی که توسط نور به من منتقل شد :

«عشق تنها چیز مهم است».

Love is all the matter” "

اگرچه این یک شعار یا یک بیت از اشعار آهنگ های بیتلز به نظر میرسد؛ این پیام در اعماق وجود من نفوذ کرد.

هر تعاملی در هر مسیری بی معنی است اگر عشق به آن اضافه نشده باشد :

دعا بی معنی است بدون عشق .

موعظه بی معنی است بدون عشق.

مذهب بی معنی است بدون عشق.

دعای کسانی که مرا دوست داشتند همچون بادی بود که سرعت جلو رفتن مرا به سمت نور کاهش میداد.

هر چند عشق آنها بسیار شیرین بود ،و مرا به یاد زندگی ام در زمین می انداخت،ولی دعای آنها مانعی برای اشتیاق من به سمت نور رفتن نمیشد.

من همیشه روح ماجرا جویی داشتم و این تجربه بزرگترین ماجرا جویی من بود.

زمانی که به بدن خود بازگشتم ،همانند این بود که باد تاریکی مرا در بر گرفته بود.

من هنوز هم با هر چیزی احساس یکی بودن میکردم.

اگر بخواهم اصلی ترین درس تجربه ام را به صورت خلاصه بیان کنم ،این است که : خداوند یا نور نیروی عشقی است که نمیخواهد مردم به همدیگر آسیب برسانند.و از ما می خواهد تا در زندگی امان احساس سرور و شادی بکنیم.

عشق و مهربانی بزرگترین عشقی ایست که ما می توانیم به دیگران بدهیم.

ما همگی بخشی از ان نور هستیم ولی فراموش کرده ایم که چگونه عشق بورزیم چرا که میترسیم.

ما فراموش کرده ایم که چگونه در این جهان زندگی کنیم به عنوان یک نور.

همه ی ما در کودکی به خداوند نزدیک تر هستیم چرا که عشق برایمان طبیعی تر است.

نسبت به حیوانات ،پرندگان در آسمان,نگاه کردن به چشمان پدر و مادر خوشدل و شاد هستیم.

ما عاشق جهانیم و جهان نیز عاشق ماست،در کودکی راحتر نفس میکشیم و در شرایط سخت پذیرش بیشتری داریم.

 

آیا هدفی برای بازگشت به شما گفته شد؟

بلی به من گفته شد تا برگردم و آموزش دهم، من به مدت 20 سال به آموزش زبان انگلیسی مشغول بودم ولی به تازگی این کار را کنارگذاشته ام چرا که فکر میکنم در این مورد وظیفه ام را به صورت کامل انجام دادم ولی قصد نوشتن کتابی را در رابطه با زندگی ام دارم تا کار اموزشم را از این طریق ادامه دهم.

در طی تجربیات آیا معنی زندگی را فهمیدی؟

بلی ،به صورت مختصر ،من دیدم که ترس همانند سایه ایست که در اطراف انسان هاست من دیدم که ما بایستی نور خود را در جهان بدرخشانیم و به دیگران یاد دهیم که با ترس زندگی نکنند.

ارتباط با طبیعت بسیار مهم استوعشق ورزیدن و لذت بردن از زندگی مانند زمانی که کودک بودیم مهم استو

صدمه زدن به خود بسیار ناراحت کننده است ولی قابل بخشش است ولی صدمه زدن به دیگران در مرحله وحدت بایستی از دید آن ها زندگی کنیم.