صفحه اصلی
متداول NDE
NDE خود را با ما در میان بگذارید

تجربه نزدیک به مرگ یا خروج از بدن فیبی

تجربه:   

تجربه نزدیک به مرگ یا خروج از بدن فیبی (Phoebe O)  گرچه با زبانی شاید کمی غامض بیان شده است، شامل مکاشفات و ادراکات عمیقی است.

[ترجمه توسط خانم رویا ی ]

در 20 سپتامبر 2010 دوست و همکلاسیم آماندا که تنها 20 سال داشت در اثر تصادف کشته شد. یک راننده مست با سرعت زیاد به او که سوار دوچرخه بود زد. این برای من یک شک بزرگ بود، گویی زمان برایم متوقف شده است… بعد از مراسم سوگواری او من حضور او را در نزدیک خودم به خوبی حس می‌کردم…

بعد از مدتی که دوباره به کالج باز گشتم احساس می‌کردم که از سیاره‌ای دیگر هستم. زندگیی که تا چندی پیش برایم روتین و آشنا بود کاملاٌ ناآشنا و غریبه می‌نمود. احساس می‌کردم حس خویشتن سابق من دیگر هیچ پایگاهی ندارد و کاملاً تغییر یافته و چون قبل دیگر جامد و نبود… چیزها (و دغدغه های روزمره) که قبل از این می‌توانستند برایم بسیار مهم یا نگران کننده باشند دیگر برایم پیش پا افتاده و کم اهمیت شده بودند…

بعد از چند هفته دریافتم که می‌توانم فکرم را به خارج از قالب جامدم و بر روی فضای تهی متمرکز کنم. هنگامی که این کار را جلوی آینه می‌کردم می‌دیدم که مرزهای بین اجزای صورتم به تدریج محو شده و بسیاری از فرم‌های انرژی‌ برایم پدیدار می‌شدند که تا قبل از آن برایم نامرئی بودند… من تک تک مؤلفه‌های افکارم و احساساتم را عمیقاً مورد کنکاش قرار دادم و با هر تجربه جدید، قبل از اینکه به سمت تجربۀ بعدی حرکت کنم سعی می‌کردم تجربۀ قبلی‌ام را بفهمم و درک کنم. در اثر این پروسه، به جای آنکه به افکار من اضافه شود از آن‌ها کم می‌شد و با آن نگرانی و تنش‌های من حل شده و فکرم شفافیت می‌یافت…

******************************

[درک می کردم که] آنچه که همه‌ی فرم و قالب‌ها را به دنیا می‌آورد خود بدون قالب و فرم است. هر سلیقه، نظر، شخصیت، و تجربه از حیات خالص الهی می‌روید. هر مجموعه‌ای از آنچه که ما انسان­‌ها به عنوان اضداد یا اختلافات تلقی می‌کنیم، در واقع یکی است: خود و دیگری، سرنوشت و اراده آزاد، زنانه و مردانه، واژینال و فالیک، یین و یانگ، تیره و روشن، شب و روز، چیز و هیچ چیز، متفاوت و مشابه، جاذبه و دافعه، زیبا و زشت، زندگی‌های دیگر و نوع بشر، کیهان و زمین، طبیعت و فرهنگ، علم و مذهب/معنویت، تکامل و خلقت، واقعی و خیالی، طبیعی و مصنوعی، صاف و ناهموار، هماهنگی و هرج و مرج ، یکی و بسیاری، وحدت و تفرقه، همکاری و درگیری، جنگ و صلح، سلامت و بیماری، میزبان و انگل، شکار و شکارچی، شکست و پیروزی، ستمدیده و ستمگر، تسلیم و سلطه، سیری و گرسنگی، رضایت و نارضایتی، دوست داشتن/شیفتگی (که ما عشق می‌نامیم) و نفرت، خوب و بد، محفوظ و آسیب­پذیر، انعطاف‌پذیر و صلب، لیبرال و محافظه‌کار، تردید و اعتقاد، نظر و بی‌تفاوتی، قدرت و ضعف، بهشت ​و جهنم، آسانی و سختی، توانایی و ناتوانی، فراوانی و کمبود، فقیر و غنی، راست و چپ، بالا و پایین، کمال و انحطاط، موفقیت و شکست، ثبات و بی­ثباتی، مرگ و زندگی، صورت و جان، سنگینی و سبکی، صدا و سکوت، حرکت و سکون، پیچیدگی و سادگی، تنوع و یکسانی، نابرابری و برابری، جوانی و پختگی، فرزند و والدین، نوزادی و پیری، کندی و هشیاری، نادانی و عقل، یادگیری و یاد دادن، مهارت و فقدان مهارت، بزرگی و فروتنی، آگاهی و ناآگاهی، تسلیم و مقاومت، گذشته و حال و آینده، و سرچشمه و مظاهر.

من کاملاً بدون شک – یا صرف نظر از شک و تردیدهای ذهنم که در آن زمان به آنها توجه نداشتم و در نتیجه عملاً وجود نداشتند – می‌دانستم که این، خدا است. هیچ ضمیری در زبان انگلیسی وجود ندارد که حتی بتواند تا حدودی با دقت خدا را منعکس کند؛ «آن» خطاب به شیئی است و «he» و «she» بر جنس دلالت می‌­کنند. در واقع، تمامی زبان هم اینجا اصلا کافی نیست، چون ماهیت زبان این است که افتراق بدهد. به علاوه، زبان نمی‌­تواند به عظمت این واقعیت، که ما در آن زنده‌­ایم، حتی نزدیک شود.

فهمیدم که من خودم هیچ چیز نمی‌­دانم، هیچ کاری نمی‌­توانم انجام دهم و خاص نیستم. متوجه شدم که این نوع ندانستن، نوع صادقانه‌­ای است که همه مردم واقعاً هوشمند از طریق آن ادراک می‌­کنند. فهم آن می‌­تواند تظاهر و منیت را هویت­  خویش دانستن را از بین ببرد. آنگاه، فضا برای تفکرِ باز، وضوح فکر، تواضع واقعی، حس کنجکاوی طبیعی و آرامش ایجاد می‌­شود.

خدا به من نشان داد که او در حال ایجاد کردن، شکل دادن، و متحول کردن فُرم‌­ها و جهان‌­هاست، مانند هنرمندی که شاهکارهای خود را خلق می‌­کند. خدا یا روح خارج از زمان وجود دارد و برای بودن به هیچ چیزی نیاز ندارد، ولی زندگی – به دلیل ماهیت خلاقی که دارد – خود را از طریق قالب‌ها بیان می‌­کند. ما موجوداتی خلاق هستیم. هیچ عجله، نیروی بد، رقابت، سنگینی، یا نگرانی وجود ندارد – اینها همه توهم است. زندگیِ ورای قالب و شکل که خدا است – و ما هستیم – ابدی است. به عبارت دیگر هیچ کاری نیست که تو، من، یا هر کس دیگر، انجام دهیم تا بتوانیم مانعِ بودن خودمان برای همیشه و همیشه به معنای واقعی کلمه بشویم – دقیقا همانطور که الان هستیم. در واقع، ابدیت لحظه حاضر است و همیشه هم همین‌طور خواهد بود. زمان یک توهم ایجاد شده توسط زندگی است. هر  چیزی که وجود دارد و یا اتفاق می‌افتد در لحظه­‌ی حاضر است، از جمله هر طرح و خاطره‌­ای از گذشته و آینده. اشکال (فُرم­ها) تکامل می‌­یابند نه به خاطر اینکه زندگی آنها را وادار به تکامل می­‌کند – به شکلی که در تصورمان باعث انجام کارها می‌­شویم (با اراده شخصی قوی) – بلکه چون زندگی خود را از طریق فُرم‌­ها آشکار کرده و به این تجلی تداوم می­‌هد. جهان وجود دارد، برای اینکه زندگی بتواند خود را از طریق توهم قالب‌‌ها به تجربه و شناخت برساند. ما انسان­ها یکی از قالب‌‌های بسیار تکامل یافته در جهان خودمان هستیم که زندگی از طریق آن می­تواند ذات خود را به طور کامل ببیند.

اگر بخواهیم خودمان را با زندگی هم­ راستا کنیم، باید درک کنیم اینکه فکر، صحبت، و عمل ما چگونه است اولویت دارد و محتوا و جزئیات آنچه فکر می­‌کنیم، می‌­گوئیم، و عمل می‌­کنیم، در درجه دوم اهمیت است. به عنوان مثال، اینکه ما قلبی گشاده داشته باشیم مهم‌­تر است تا اینکه فلسفه و ایدئولوژی زیبا داشته باشیم؛ باورمان شامل حقایق، داستان­­ها، یا جزئیات صحیح باشد، یا تجربه­های معنوی قوی و یا سابقه در تمرین­های معنوی داشته باشیم. همچنین، ما می­توانیم درک روشنی از جهان ولی دانش کمی در مورد سن دقیق آن و سایر جزئیات خاص آن داشته باشیم، اگر که جوهر تکامل آن، ماهیت آن، و هدف آن را به خوبی بدانیم. به همین ترتیب، ما می‌توانیم یک فرد را به خوبی درک کنیم اگر قادر به دیدن درون وجود او باشیم. دانستن جزئیات زیاد در مورد سابقه فرد، ماجراها، علائق، افکار، و وضعیت زندگی مهم نیست، هر چند گاهی می­تواند مفید باشد. جزئیات و ایده­ها می­تواند در برخی شرایط مهم باشد، اما نمی­تواند جایگزین شالودۀ درک عمیق و غیرذهنی بشود که از خِرَد خود زندگی آمده است، زندگی که ما واقعا همان هستیم.

هیچ چیز ابدا شخصی نیست – در حقیقت، «خصوص» کلمۀ بسیار بهتری است – حتی در مورد چیزهایی که ما خیلی شخصی می‌­پنداریم. محق بودن و برنده شدن نسبت به صادق بودن و توجه داشتن به هستی (زندگی) بسیار کم­ اهمیت‌­تر است. خودانگاره‌­ها و هویت شخصی/جمعی اهمیت بسیار ناچیزی دارند. این‌ها صرفا عبور افکاری در ذهن مردم است در مورد جنبه‌­های ناپایدار جهانی که همیشه در حال تغییر است. ما اگر از آنها و هر فرم دیگر به شکل خلاقانه و شوخ‌­طبعانه استفاده کنیم خیلی بهتر عمل کرده­ایم – به شرطی که خودمان را در آنها گم نکرده و هنگام مواجهه با ناپایداری آنها تا حد مرگ نترسیم. هیچ چیز در جهان درست، نادرست، خوب، و یا بدِ مطلق نیست. همه چیز همان است که هست و ماهیت خود را دارد از جمله نگرش­‌ها، فلسفه‌­ها، تحرک­‌ها، نظرات، سوابق، چشمداشت‌­ها، و دیدگاه‌­ها. هر چیز در هستی نقش خود را در تکامل زندگی ایفا می‌­کند. انکار، ترس، یا نفرت از هر چیز در جهان، انکار بخشی از یک خود واحد است، کنترل شدن توسط آن بخش است، و جدا کردن خود از چیزی که خداوند خردمندانه اجازه داده است که وجود داشته باشد. ما باید با همه چیز در صلح باشیم اگر واقعا آرزو داریم صلح را ابراز کنیم و درد بیشتر ایجاد نکنیم.

زندگی، تجربه‌­ها و هرچه در آنهاست را خلق می‌­کند: کنشگران، اشیاء، مراحل، مناظر، و حوادث. هر مبارزه، تراژدی، اشتباه، و رویداد مخرب – مطلقا بدون هیچ استثنا – توسط ذات و فطرت واقعیت، دیر یا زود به یک توانایی بیشتر تبدیل می­شود و در نتیجه به تجلی الهی خدمت می­کند. (فقط تصور کنید از وضعیت فعلی بشریت چه حاصل می­آید!). رقابت و تفرقه نهایتا همکاری می­شود. حالت اصلی که وحدت است به تجربۀ تفکیک مبدل می­­شود، و آنگاه تنوعی که از این تفکیک حاصل آمده، تجلی بزرگی از هستی یگانه – که مبدأ است – می گردد. این سیر، هم در تکامل بیولوژیکی و هم در جوامع انسانی منعکس شده است. جوامع انسانی از شناسایی کل گروه، به فردگرایی در برخی از فرهنگ­ها رسیده­‌اند، و بسیاری در حال بازگشت به وحدت با آگاهی بیشتر هستند. ماهیتِ هر لحظه زیبایی، راستی، صراحت، بیداری، یادگیری، و بینش خلاق هرگز فراموش نشده و یا از دست نمی‌­رود، و نه خاطره­‌ی هیچ تجربه‌ای، حتی در حد ظریف‌ترین جزئیات ذرات کوچکتر از اتم، امواج انرژی، و در سطح دینامیک کوانتومی. [فیبی سعی کرده بود این را توضیح دهد، اما نتوانسته بود این کار را در این نوشته، زمانی که او برای اولین بار شاهد این حقیقت بود بخوبی انجام دهد. او در واقع هیچ دانشی از فیزیک کوانتومی نداشت. وی این حوزه را بعدا کاوش کرد.]

بسیاری از تجلیات پرعظمتِ هستی، در خود وحدت در کثرت را تحت یک موضوع مشترک دارد. بدن انسان، که از ارگان­های متنوع و انواع فراوان سلول تشکیل شده که همکاری می‌کنند، نمونه بزرگی از وحدت در کثرت است. هم چنین تنوعِ پستانداران، تنوع پرندگان، تنوع قورباغه­‌ها، تنوع ماهی­‌ها، تنوع بی‌مهرگان، تنوع میکروب­‌ها، تنوع خاک­‌ها، تنوع قارچ‌­ها، تنوع حشرات، تنوع درختان، تنوع گل­‌­ها، تنوع زیستی محلی، تنوع آب و هوای مناطق، تنوع محصولات، تنوع غذاها، تنوع سبک­‌های هنری، تنوع سبک­های موسیقی، تنوع لباس‌­ها، تنوع ابزار­ها، تنوع معماری‌­ها، تنوع حمل و نقل، تنوع کارها، تنوع استعدادها و توانایی­‌ها، تنوع فیزیکی انسان­‌ها، تنوع خانواده­‌ها، تنوع فرهنگ­‌ها، تنوع زبان‌­ها، تنوع مذهبی و معنوی، تنوع شخصیت­‌ها، تنوع سن، تنوع ماجراها، و خیلی بیشتر روی سیاره زمین و فراتر از آن وجود دارد. تنوع باعث می­شود جوامع، اکوسیستم­‌ها، و نوع بشر تقویت شوند. هر فرد یک تجلی منحصر به فردِ هشیاری – هستی یگانه – است. هر یک زیبا است و دارای نقاط قوت و در عین حال هر کدام دارای محدودیت‌­هایی نیز هست. هیچ فردی نمی­تواند به تنهایی دوام بیاورد. هنگامی که یک مجموعه متنوع گرد هم می­آیند، قدرت بزرگی شکل می­‌گیرد. ویژگی‌­ها، توانایی‌­ها، عملکردها، نقاط ضعف، و کاستی‌­ها متعادل می‌­شوند. هماهنگی به وجود می‌­آید. نور مبدأ در میان آنها قوی­‌تر می‌­درخشد، آن چیزی که همه را متحد می­‌کند این است. زندگی خالص چیزی است که در هرکس و هرچیز در عالم وجود مشترک است، بدون در نظر گرفتن اینکه در ظاهر چقدر متفاوت هستند.

خداوند، هم تمامی تصاویر و نقش‌ها و هم فراتر از همه تصاویر و نقش­‌هاست. خدا هر روحی را، هر مخلوقی را، و هر لحظه را بی­‌نهایت و بدون قید و شرط دوست دارد. غیر از این نمی­‌تواند باشد، چرا که خدا عالم مطلق و در همه جا حاضر است و هر قضاوتی در جهل ریشه دارد. خدا بی­­نهایت درک کننده و مهربان است. مطلقا هیچ ترجیح یا خاصگی وجود ندارد – اینها توهمات است. او اساس هستی است، مبدأ بی­فرم که همه از آن به دنیا می­‌آیند و به آن بازگشت می­‌کنند، مطلقا بدون استثنا. در واقع، ما همه همیشه با خدا یکی هستیم و تنها احساس می‌­کنیم که اینطور نیست، به خاطر توهماتی که در دنیا تجربه می­­‌کنیم. هیچ کس نیاز به ایجاد یا یافتن یک سیستم تعلق ساختگی انحصاری ندارد، آنهم در حالیکه حقیقتا همۀ ما به هستی با آن شکوه و عظمت تعلق داریم.

یکی راه دیگر برای اشاره به این حقیقت این است که بگوئیم که ما همیشه با طبیعت یکی هستیم حتی زمانی که فراموش کرده باشیم. ما درختان، گل‌­ها، سنگ‌­ها، خاک، حشرات، کوه‌­ها، ابرها، پرندگان، اقیانوس، امواج، باد، فصل‌ها، و آسمان پر ستاره روشن گسترده هستیم. ما نَفَس مادر طبیعتیم. ما بیکران، فضادار، و باستانی، مانند جهانی با میلیاردها کهکشان و هر یک با میلیاردها خورشید هستیم. در واقع، ما به عنوان انسان، جهان کوچکی نسبت به اکوسیستم‌ها، جهان‌­ها، کهکشان‌­ها، و کل عالم و نیز جهان بزرگی نسبت به مولکول­­‌ها، سلول‌­ها، و ارگان‌­ها هستیم. همه در ترکیب خود تقریبا به یک نسبت فضادار هستند. همه توسط هوشمندیِ زندگی ایجاد شده و نظم داده شده‌­اند. همگی تولد، رشد، کاهش، و مرگ یا تغییر را تجربه می­کنند. پذیرش «طبیعت» به این عنوان که قضاوتگر نیست و نیز با خودانگاره­‌ها، پیچیده‌­گوئی، نظام‌­های اعتقادی و ذهنیات دیگر تعریف نمی­­‌شود، اغلب بسیار ساده‌­تر است تا «خدا»، اگر چه از هر دو شکل بیان می­­‌توان برای اشاره به آن مبدأ یگانه برای تمام پدیده‌­ها استفاده کرد.

وقتی خدا را ديدم ، ما يك لحظه صميمي داشتیم که در آن من عميق­‌ترين واژه­‌هائی که تاكنون بيان کرده بودم را ابراز کردم. این واژه­ها با نور و لحنی دوست­ داشتني از وجود من جاری و طنين­انداز شدند: «تو ما [انسان­ها] را خلق کردی تا خود را ببينی.» در آن لحظه، من مثل يك نوزاد لبخند می­‌­زدم. احساس مي‌­كردم كه شفاف و نامحدود هستم؛ جمود من، آنطور که واقعا در قلمرو تجربه پدیدار می‌­شود، وجود نداشت. (جمود در واقع یک توهم است.) من احساس کردم که واقعا در حال دیدن و بودن بعد از سالها خواب هستم. در همان زمان، متوجه شدم که آن «سال­ها» و همه مشكلات، در قلمرو ابديت که خانه ماست، در حقیقت ريزتر از ذره هستند. من می­‌توانستم بدون حرکت فیزیکی، زمين، جو اطراف آن و بشريت را از يك زاویه دید وسيع و وصف ناپذير «نگاه خدائی» درک کنم. همراه با مشاهده چهره­‌هاي بی­شمار انسان‌­ها با عشقی باورنكردني، صميمانه و ژرف مي­‌توانستم ببينم كه همه چيز و همه كس من هستم. من خودم را به اینصورت هم ديدم که در آفریده‌­هائی روشن ضمیر مانند بودا کامل می­‌درخشیدم­. تصويری از بودا در حال خلسه به نظرم آمد و من دانستم که هشیاری عظیمی هستم – نور درخشان حضور – ساري در كيهان و جاری از طريق بودا.

من می‌دانستم که هر کسی که حقیقت را صادقانه دنبال کند ملکوت الهی را خواهد دید وخواهد شناخت. خدا همیشه به دنبال وحدت با ماست – همگی ما – و هر کسی که پذیرای آن باشد به این وحدت خواهد رسید. خدا بسیار (بی­نهایت) بزرگتر است از حتی تندترین و تفرقه ­اندازترین قضاوتی که ذهن هر فرد بتواند بسازد و از بدترین عمل شیطانی که امکان ارتکاب آن باشد. به هر جهت، ما می‌­توانیم هر توهمی که بخواهیم در ذهنمان ایجاد کنیم، تا جائی که آن را خواسته و به عمل هم درآوریم. ما در قلمرو احتمالات متعدد، اراده کاملاً آزادی داریم، و خدا چنان قدرتمند است که به آن هم اجازه می‌­دهد. مسیر هیچ دو نفری (برای بازگشت به سوی سرچشمه) یکسان نیستند، و هیچ راهی برای شناخت کامل و تجربة مبدأ درست یا غلط نیست. برخی از آنها کوتاه‌­تر از بقیه است، و برخی از آنها هموارتر از بقیه، اما به هیچکدام آنها به عنوان برتر از منظر ابدیت حکم نمی‌­شود. همة مسیرهای ممکن منجر به درک کامل مبدأ و در نتیجه تجربه با شکوه واقعا در خانه و وطن بودن می‌­شود. چه ما از زندگی و نیروهای محرکة آن آگاه باشیم یا نه، و چه با آنها در این دوره­‌های زندگی همکاری کنیم یا نه، این (حقیقت) پابرجا است.

به من تصویری از آیندة ممکن برای بشریت در سیاره زمین نشان داده شد. در این تصویر، من دیدم انسان رفتار بسیار متفاوتی از آنچه اکثر ما عادت کرده‌‌ایم به عنوان رفتار انسان در این دوره ببینیم، خواهد داشت. من انسان­هائی از انواع و شخصیت­های گوناگون را دیدم. آنها در یک منطقه طبیعی که جنگلی بود و در یک دایره دست یکدیگر را گرفته و آزادانه زندگی را تجلیل می‌­کردند. چهره­‌ها و بدن‌­هایشان پرتو عشق، خلوص، شادی، سعادت، صلح، پاکی، و حکمت می­‌افکند و همین‌طور دیگر موجودات اطرافشان. آنها در تماس کامل با زندگی بودند. آنها از بخشی از خود و یا جهان ترس نداشتند، و زیر بار اعتقادات خشک یا انواع و اقسام هویت‌ها(ی ساختگی) نبودند. آنها کاملا رشد یافته بوده و تنها به زیستن در زمان حال کاملا خرسند بودند. هر چند، به دلیل تحقق ماهیت یگانه و مشابهِ مبدأ و آزادی‌­شان از هویت­‌بخشی با فرم‌­ها، آنها توانایی انجام و ایجاد هر چه آرزو می‌­کردند را داشتند. آنها واقعا آزاد بودند. آنها مانند سلول‌­های بدن همکاری می­‌کردند، چرا که می‌­دانستند همانند سلول­ها در بدن خدایند. آنها هیچ شکی نداشتند که آنها (و همه موجودات) زندگی را پس از مرگ ادامه خواهند داد. در واقع، آنها مرگ و زندگی – زمین و آسمان – را گرد هم آورده بودند، همین‌طور هر دوگانگی دیگر را، و جهانی از تمامیت کامل ایجاد کرده بودند. این زمین جدید بود. به محض دیدن آن، من فهمیدم که سرنوشت بشریت نامعلوم است و اینکه به من و هر کس دیگری که این امکان را می‌بیند بستگی دارد که آن را از آنچه ما در این زمان داریم، ایجاد کنیم. من فهمیدم که این امکان نیز کاملا وجود دارد که نوع ما نتواند آن را تا کمالش برساند و (حتی) آن نیز اگر اتفاق بیفتد خوب (و جزیی از برنامه و تکامل هستی) است.

فهمیدم که هر شکستی یک موفقیت است، چرا که در آشکار شدن و خودیابیِ زندگی سهم حیاتی دارد. حتی بزرگترین شکست­‌ها در واقع موفقیت هستند، چون آنها، و تمام شکست­‌های دیگر، فرصت می‌‌باشند. هر چیزی که به صورت زودرس شکست می‌­خورد و یا از بین می‌­رود، حتی در بزرگترین مقیاس ممکن کیهانی، می­تواند دوباره ایجاد شود، اگر زندگی/هشیاری عظیم مایل به ادامه نمو و تجلی از طریق آن باشد. زندگی همچنین می‌تواند چیزی بسیار متفاوت ایجاد کرده و تداوم بخشد و یا هر چیز دیگری که بخواهد انجام دهد.

به همین ترتیب، فهمیدم که من به عنوان یک فرد ممکن است این بار تا کمال و یا تا تحقق هدف زندگی‌­ام زنده نمانم و این که اگر آن اتفاق بیافتاد (هم) مشکلی نیست. [چند بار از سال 2010 پیش آمده است که، اگر راه دیگری که بعید هم نبود انتخاب می‌­شد، من اینجا نبودم که در سال 2015 این وقایع را ویرایش کنم.] خدا هرگز کسی را به خاطر اینکه موفق نشده (به اهداف الهی خود برسد) کمتر دوست ندارد. عشق بی­نهایت است، بدون توجه به اینکه فرد چند بار شکست می‌­خورد. اگر ما به مرگ به عنوان یک شکست نگاه کنیم، پس ما باید آن را یک فرصت نیز ببینیم. مرگ یک نعمت بزرگ است که اجازه می‌­دهد یک فرم قدیمی بریزد و عناصر آن بازیافت گردد. هنگامی که مرگ اتفاق می­‌افتد، ممکن است یک فرم جدید ایجاد شود، و/یا می­تواند یک بازگشت به سرچشمه بدون فرم و قالب، به خدا، به روح روی دهد.

فهمیدم که کسانی که ما تمایل به اجتناب از آنها داریم و به آنها بدشانس می‌گوئیم – معلولان، بچه­ها، پیرها، افتاده­‌ها، فقرا، ضعیفان و درگیرها، سالخوردگان، افراد زشت، ناهنجار، عجیب‌‌الخلقه‌ها، افراد بدون مقام یا شأن پائین، افراد تحقیرشده و شرمسار، و در حال مرگ – در واقع جزء خوش­ شانس­‌ترین‌­ها هستند اگر (قلب آنها) گشوده مانده و قادر باشند زندگی که هستند را احساس کنند. این افراد در تجربه خود، بالقوه بسیار نزدیکتر به مبدأ هستند تا کسانی که از نظر مادی موفق و یا دارای مقام بالا می‌­باشند، چرا که این‌ها بیشتر ممکن است دچار خودخواهی و غرور شوند، و به شدت هویت خود را در آنچه دارند ببینند، و از آنچه واقعا در زندگی اهمیت دارد و آنچه که واقعا هستند بریده باشند. بسیاری از آنان نمی‌‌دانند که وحدتشان با مبدأ بسیار بزرگتر از هر چیزی است که کسی در دنیا بتواند در تملک خود داشته باشد و یا انجام دهد. رضایت واقعی از شناخت خود در درون حاصل می­‌آید، نه خارج از خود و در شرایط بیرونی. کسی که بودن با خدا را تجربه نکرده هرگز نمی‌­تواند به رضایت کامل و پایدار دست یابد.

عشقی که در این لحظاتِ بی‌­پردگی بیان می‌­شد، کاملا فراتر از هر چیزی بود که کلمات بتوانند توصیف کنند. آنجا گرمایی مطبوع، شادی، و آرامش و حس واقعا در خانه و وطن بودن حکمفرما بود. زمانی که به چشمان خودم در آینه نگاه کردم، آنها درخششی تابان داشتند که قبلا هرگز ندیده بودم. آنقدر زندگی در آنها وجود داشت که تقریبا مشتعل بودند. سراسر بدنم ارتعاش زنده بودن را حس می­کرد. احساس می‌کردم ارواح بودا و دیگر شخصیت­های عارف در طول تاریخ، به من برای ورود به دانستن و اشراق خوشامد می‌­گویند. این مورد اولین از چند باری بود که حضور و حمایت آنها را احساس کردم.

حدودا در همین زمان (در واقع، روزنه‌­ای در زمان)، یک حس درونی دیگر برایم فرا رسید. این حس به من گفت که این زندگی فعلی فیزیکی که من در آنم، برای من آخرین (زندگی) است، و این واقعیت اصلا مرا متعجب نکرد. حس می‌­کردم که این را قبل از زمان تولدم می‌­­دانستم و صرفا به طور موقت فراموش کرده بودم. «آخرین» برای من معنای آخرین مرحله تکامل قبل از ادراک خود (خودشناسی) را داشت. «خودشناسی» به معنای درک کامل ماهیت زندگی و وجود، وحدت با همه زندگی، و این‌که زندگی همیشه هست، و سپس زندگی در جهان با آگاهی کامل و بدون منیت. زندگی همیشه آزاد است که خودش باشد در حد کمال مطلق، همیشه می­تواند هر کاری که بخواهد انجام دهد، و نیاز به حمل هیچ‌کدام از بارها و تنش‌های بازی زنده ماندن (بقا) را ندارد. یعنی ادراک اینکه هیچ چیزی که زندگی به عنوان ممکن تصدیق و تائید نکرده باشد، اتفاق نمی­افتد، حتی اگر این واقعیت هنوز در اذهان هشیار اکثر انسان‌­هائی که در این عصر زندگی می‌­کنند معلوم نباشد.

این ادراکات به این ترتیبی که من در اینجا شرح دادم اتفاق نیفتادند. بلکه، آنها به طور همزمان تجربه می‌‌شدند، گویا که تمامی این دانش و آگاهی محصول جانبی تجربه جوهر وجود خودم به عنوان مبدأ بود. برایم غیر ممکن است که بتوانم توضیح دهم چگونه این گشایش به زندگی «اتفاق افتاد». بطور دقیق باید بگویم «اتفاق نیفتاد»، بجز به شکل حذف موانع ظاهری که دید مرا مسدود کرده بودند – به شکل حذف زمان. آنچه ادراک شد، خارج از زمان است، هر چند برخی بخش­ها به کلمات ترجمه شده و یا در زمان تجربه شدند. من به یاد می‌آورم که در این روزها، قبل و بعد از تعطیلات شکرگزاری، تمام بینش و اشراقی که به من داده شد به طور هم زمان اتفاق افتاد. در واقع، ماهیت زمان اینطور است که همه زمان­‌ها یک زمان و یکی است. زمان از دید ابدیت به این شکل دیده و درک می­شود. (به علاوه، این مهم نیست اگر بیش از یک وهله در طول این مدت بوده باشد وقتی من در مقابل آینه بودم و ادراکات عمیق بر من وارد شد؛ ممکن است اینطور باشد. من تمام جزئیات زمانی را به یاد ندارم. آنچه مهم است اینکه همه­‌ی آن یکی است.)

تا حدود دو هفته بعد، احساس می‌کردم که گویا «فیبی» کسی که «من» هستم نبود، بلکه کسی بود که فوت کرده بود. «من» زندگی خالص بودم. فیبی اغلب صبح درحالی از خواب بیدار می­شد که احساس آگاهی زنده در ساقها و پاهایش خیلی بیشتر از سرش بود. من که (وجودم) گسترش یافته و آگاه گشته بود، جهان و وضعیت زندگی فیبی را از چشم­‌اندازی خارج از آن خود قدیمی بشری می‌­دیدم. در طول این زمان، همکلاسی­‌ها، استادان، و فیبی شبیه بازیگران در یک نمایشنامه بودند. فیبی چندان صحبت نمی‌­کرد؛ او بیشتر گوش می‌­کرد و مشاهده می‌­نمود.

احساس یک حضور گسترش یافته که در پشت و درون هر تجربه می‌‌باشد،­ هرگز مرا ترک نکرد، هر چند گاهی بیشتر در پیش‌­­زمینه و گاهی بیشتر در پس‌­زمینه است. گاهی شب به خواب می­‌روم در حالی که هنوز از خودم به عنوان زندگی در پس‌­­زمینه‌ی شخص به خواب رفته آگاهم. هیچ تجربه درونی یا بیرونی را به عنوان خود احساس نمی­کنم، به شکلی که چیزهای دیگر نباشد. من نمی­توانم به کلمات، عبارات، و یا ایده­ها مثل اکثر افراد باور پیدا کنم.

در طول تعطیلات زمستانی [از اواسط ماه دسامبر تا اوایل ماه ژانویه]، فیبی حضور آماندا را دوباره احساس کرد. آماندا در سکوت به او فهماند که او می‌­تواند آن چه فیبی در آن سیر می­کند را ببیند.

فیبی غافل از این بود که، این آشکار شدن که بین ماه­های سپتامبر و دسامبر 2010 اتفاق افتاد، فقط آغاز ماجرا بود. سازگاری‌‌های زیادی بود که باید بوجود ‌آورد، تجربیاتی که باید کسب ‌کند، چالش‌هائی که باید با آنها مواجه ‌شود، مسائلی که حل و فصل کند، و مکان و موضوعاتی که باید کشف کند. اغلب بسیار گیج و غرق در حساسیت شدید، به معنای واقعی کلمه مجددا یاد گرفت که چگونه از ذهن و بدن استفاده کند و چگونه با مردم ارتباط برقرار نماید. (دومی چیزی بود که با آن کشمکش بسیاری داشت. زمان­هائی وجود داشت که او قادر به صحبت چندان موثر با مردم نبود. به خصوص با کسانی که وقتی در حضورشان بود واقعا گوش نمی­دادند.)

او درک خود را از این جهان و از دنیا عمیق­‌تر کرده است. تنش، اختلاف، و نفس، الگوهای قدیمی نشات گرفته از منیت که قبلا بخش عمده زندگی او بودند، به سرعت فرو ریخته بودند. اگر چه لحظات فراغت آنی بسیاری هم وجود داشته، این فروپاشی اغلب ناهموار بوده است. تنش‌­های عمیقا پنهان شده، بالا آورده شدند و گاهی اوقات نیاز بود که قبل از اینکه حل شوند و راهی برای آسودگی ایجاد کنند، کاملا احساس شوند. هنگامی که آسودگی اتفاق می‌­افتاد، گاهی آنقدر انرژی زیاد در بدن وجود داشت که کاری نمی‌­توانست بکند جز دویدن در اطراف خانه، پیاده‌­روی سریع، و یا خارج کردن آن از طریق موسیقی و رقص سریع. این روند بر ذهن و از درون ذهن اتفاق می‌­افتاد. نمی­توانست توسط ذهن و یا خود مجزا که یک توهم ساخته ذهن است کنترل شود. این یک فرایند شفا یابی و یکپارچه شدن بود.

مشکلات و چالش های بسیاری پیش آمد، از جمله ترک تحصیل، ناتوانی (ناتوان از کار در دنیا به مدت دو سال به دلیل سردرگمی و حساسیت زیاد)، بی­خانمانی، فقر، از دست دادن دوستان و روابط، خصومت و سوء تفاهم از جانب دیگران (از جمله کارکنان بهداشتی و مشاوران و معلمان معنوی)، و عدم حمایت در اکثر مواقع. در سطح شخصی، من تقریبا از دست دادن هر احساس تعلق به هر گروه و دسته و از دست دادن امید برای بشریت در مسیر کنونی آن را تجربه کرده‌­ام.

اوقاتی بوده که آرزو می‌کردم ای کاش می‌توانستم این سیاره را ترک کنم، و به یک مکان دوردست فرار کرده یا به نحوی توسط موجودات پیشرفته­‌تر نجات یابم، و یا اینکه عمر فیزیکی من به پایان برسد. احساس تنهایی و سرخوردگی من گاهی بسیار شدید بود. من برای سقوط و یا تحول تمدن بشری نیز آرزو می­‌کردم، چون بار آن گاهی اوقات بسیار سنگین بود. به علاوه، من اغلب از آزار می­ترسیدم، چون من نسبت به حرکت اجتماعی که «خودی» ایجاد می­کند، «غیرخودی» را حذف می­کند، و مردمی که با هنجارها و برتری­‌های غالب تعریف نمی­‌شوند را غیر انسانی می‌­داند، بسیار حساس هستم. در سخت‌­ترین زمان­هایم، من حضور روح راهنما را احساس می­­‌کردم که از من استقبال کرده و تسکینم می‌­داد؛ او با هیچ هویتی ظاهر نمی­شد، مگر تنها به عنوان روح خالص. گاهی اوقات، او به آرامی بر روی یک انسداد در بدن من دست کشیده و آن را باز می­کرد.

تقریبا هر روز از اوایل سال 2012، من انرژی به دام افتاده را با تمرکز هشیاری آزادم روی انسدادهائی که آماده حل شدن بودند از ذهن و بدنم آزاد می­کردم. هنگامی که حل می­شدند، به صورت رهایی از تنش در یک یا چند بخش از بدن (معمولا سر، شکم و / یا قفسه سینه)، و جریان انرژی از طریق وجودم تجربه می­کردم. انرژی گرم احساس می‌­شد، مثل حرارت آتشی که چوب مرده را می‌­سوزاند ، اما نه داغ به شکلی که بسوزاند. احساس می‌‌کردم که آنچه اتفاق می‌­افتد فرآیندی یکسان است که در آن شرطی­‌شدگی کهنه، تفرقه انداز، مبتنی بر ترس در داخل سیستم من، با کمک هشیاری آزاد من به معنای واقعی کلمه می­‌سوزد. هر چه بیشتر از آن می‌­سوزاند، روشن‌­تر و یکپارچه­‌تر می‌­شوم.

تجربه‌های عمیق‌­تر و زیباتر بسیاری نیز وجود داشت. من سه تا از آنها را در زیر ذکر می­‌کنم. آنها شامل بینش‌­های عمیق به جنبه‌­های مختلف زندگی و مرگ، بصیرت قوی و خود به خودی در مورد حالات جایگزین از رویدادهای واقعی، آشکار شدن توانایی‌­های روانی، خاطرات زندگی گذشته و مرگ (برخی از آنها دردناک، برخی زیبا)، تجارب خارج از بدن که در آن من از دیوارهای اطراف خانه و یا در ابعاد دیگر پرواز می‌­کردم، لحظات بسیاری از آگاهی روشن بیدار در موقعیت­‌های مختلف، و بیشتر. من خودم را به شکل یکی شده با آسمان، با درختان و گیاهان، با حیوانات، با افراد دیگر، با شکل­ها، و یا با اشیاء به شکل عمیق و صمیمی تجربه می‌­کردم. گاهی اوقات، تجارب عمیق خود به خود در وسط کلاس و یا در حال اجرای کارها رخ داده است.

در یک مورد، در حالی که من در رختخواب بیدار دراز کشیده بودم – در یک دوره بسیار تاریک و مشوش- هشیاری سیاره زمین خود را به من شناساند. بدون کلمات، روح زمین به من اجازه داد بدانم که نام او گایا است. ما برای چند لحظه با هم ادغام شدیم و عشق بسیاری به اشتراک گذاشتیم.

بیشتر یک روز را در سال 2012، من درکی با کیفیت عمیق، تازه، بکر، و زنده از تمام دنیایم داشتم بیش از هر چه قبل از آن بود، به ویژه در درختان. این دید پس از آن آمد که هویت آن بی‌­فرمی که من هستم از فرم فیبی قویا تفکیک شد. من خودم را به عنوان آگاهی بالاتر تجربه کردم و درک کردم که جهان زمانی که ما آن را کامل درک کنیم این گونه است. من از آن پس تجربیات مشابه بسیاری بیشتری از این نوع داشتم.

یک روز در اواخر آگوست 2013 در حالی که من در طول اتاق نشیمن در حال راه رفتن بودم، آگاهی من به خارج از قلمرو تجلی منتقل شد. من دوباره قدرتِ توصیف‌­ناپذیر از زندگی محض که جهان را در بر گرفته، بزرگترین و تنها قدرت واقعی را ادراک کردم. از آن زمان، چنین بینش و ادراک‌­هائی از نظر تعداد افزایش یافته است. در سپتامبر و اکتبر 2013 و همچنین در موارد مختلف از آن به بعد، من ناگهان خودم را به عنوان زندگی بی‌­فرم خالص، بی زمان، بی‌­انتها تجربه می‌­کردم – من خودم را به وضوح فراتر از ذهن و درک فردی – چندین برابر- می‌­دیدم (در واقع، روزنه در زمان). هر «زمان»، من کمتر به قلمرو زمان متصل و بیشتر بر وضعیت زندگی متمرکز بودم – گاهی اوقات احساس شدید از سعادت، وضوح، و آزادی بی حد و حصر را تجربه کرده‌­ام. زمان کمتر واقعی به نظر می‌­رسد و بیشتر شبیه به یک توهم زیباست که در در ابدیت تجربه شود. در هر لحظه در حال حاضر، تمام امکان­‌ها و زمان‌­ها به طور همزمان وجود دارد، و فضای داخلی با فضای بیرونی یکی و همان است. ذهن انسانیِ محدود به زمان نمی‌تواند این حقیقت را درک کند.

همچنین، همزمانی‌­ها مکرر شده‌­اند. آنها به طور طبیعی وقتی که زندگی از طریق تجربه به ماهیت خود هشیار می‌­شود، روی می‌­دهد. هنگامی که باز بودن وجود دارد، برای زندگی همکاری با خود بسیار آسان‌­تر می­شود. من در چند سال گذشته با بخشش­ها زندگی کرده‌­ام، و زندگی اغلب به من بیش از آنچه در جهت مورد نیاز برای بقا و ادامه یکپارچه‌­سازی است نداده است. من اغلب به انجام کارهای داوطلبانه و مشاغل بدون حقوق کشیده می­‌شوم چون می‌­بینم که کار داوطلبانه چیزی است که جهان واقعا نیاز دارد. همچنین، یکی از بزرگترین شادی­‌های من ملاقات با مردم دیگر در ماوراء است. زیبایی و شادی که در این تجربه است، وصف ناپذیر است. من دوست دارم دیگران را به خودشان برگردانم، که در واقع به معنای برگرداندن خودم به خودم است، زمانی که افراد آماده و پذیرا را ملاقات می‌­کنم. چنین جلساتی متقابلا سودمند است. متاسفانه، من دفعات کمی چنین افرادی را ملاقات کرده­ام.

این و پدیده­‌های دیگر که ما اغلب عرفانی می‌­نامیم، شخصی نیستند. آنها در زندگی، طبیعی هستند. همه ما این امکان را در خود داریم که تجربه‌­های عرفانی و بینش عمیق داشته باشیم. هرچند، برای اغلب ما داشتن آنها بهترین نیست. هر یک از ما در حال تجربه چیزی است که دقیقا نیاز به تجربه آن را دارد. هر یک از ما هشیاری است که این تجربه منحصر به فرد را به عنوان شخص/ وجود منحصر به فرد و در این نقطه منحصر به فرد در عرصه زمان دارد. هیچ تجربه­ی درست، نادرست، برتر یا پست‌­تر وجود ندارد. تمام تجربیات بخش‌­هائی از آشکار شدن زندگی هستند – دایره بزرگ تجربه از مبدأ، به تجلی غیرهشیار، به تجلی هشیار، و بازگشت به مبدأ. این طبیعی و کاملا برای ما و دیگر موجودات خوب است که در مکان‌­های بسیار متفاوتی از آگاهی و تجربه باشیم. ما می‌توانیم به بهترین شکل عمل کنیم، و یا می‌­توانیم در برابر آنچه زندگی به ما نشان دهد مقاومت نمائیم، چالش را تکرار  و تکرار کنیم، و مسیر را مشکل‌­تر کنیم. آگاه بودن از این روند که در آن هستیم قطعا آن را بسیار آسان­‌تر می­کند.

هیچ چیز ویژه‌ای در مورد من یا هر کس دیگری وجود ندارد. باور به خاص بودن، هویت گرفتن از شرایط بیرونی است و در نتیجه فراموش کردن اینکه ما واقعا که هستیم. من جائی که باید هستم تا حد زیادی به دلیل اینکه طول عمر گذشته‌­ام مرا برای آن آماده کرده است. شاید دلیل بزرگتر، تمایل واقعی برای شناختن خودم باشد، برای کشف اعماق زندگی، و برای زندگی در صلح و صداقت. این تمایل در من قوی‌­تر از نیروهای دیگر در زندگی­ام (مثل، خواست موفقیت مادی و متناسب بودن در جامعه) است. این در همه ما هست که چنین تمایلی ابراز کنیم، همانطور که همه ما بذر روشنی را در درون داریم. به هر کدام از ما است که اعماق زندگی و خودمان را کشف کنیم – که یکی است و همان است. به هر یک از ماست که درک کنیم کمال نهایی در گذشته و یا آینده نیست، بلکه در حال حاضر است صرف نظر از شرایط خارجی. فضای لحظه حال – خود زندگی – فراتر از تمام پدیده­‌ها، تجارب، و شرایط است. نور بی­‌نهایت بیشتر و قوی­تر از هر سنگینی، تاریکی، و درد و رنج است. خدا همه چیزی است که وجود دارد.